عبدالله مستوفى

308

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

براى پيدا كردن سوهان تيز گرى كارد ، سرش را بچرخاند مثل شير بتخته ساطور حمله برده بزرگترين قطعات گوشت را ميربايد . اگر يكوقتى در گنجه‌اى خوراكى باب كيفش يافته باشد ، هروقت از دم آن گنجه بگذرد اگر صدبار هم تيرش به سنگ خورده باشد ، از فرط طمع بازهم براى دفعهء صد و يكم گنجه را بىوارسى دقيق رها نميكند ، و تمام گوشه‌ها و طبقات آن را سركشى مينمايد اگر روى فرش يكى دو قطره آب ريخته ، و هنوز جذب نشده دست او با اين قطرات تصادف كند ، تا يكى دو دقيقه چندين بار ، دست تصادف كرده را از سمت خارج از بدن با فشار حركت ميدهد و تا قطرات ذره‌بينى آب از پنجه‌اش افشانده نشود ، آرام نميگيرد ولى وقتى ميخواهد ماهى بگيرد دست خود را بدون هيچ پروا تا بيخ كول در آب فرو ميبرد ، سهل است ، خود را بحوض هم مياندازد . و من بگربه‌هاى دوپاى اينكاره خيلى برخورده‌ام . در اوايل مشروطهء كبير شخص نابلد و دهاتى كه كارى در وزارتخانه‌اى داشت به عادت زمان قبل ، يك جعبهء گز برداشت و با عريضهء خود بدر خانهء معاون وزارتخانه كه يكى از بقيهء حاشيهء صفحهء قبل

--> و تخت و طبق ، تخت شدن حوض و آب انبار شاهد اين گفته است . حتى فعل تخت گرفتن يعنى خود را براى خرده فرمايشات طرف آماده نشان دادن را نيز استعمال كرده‌اند . نشاة در اينجا يعنى تردماغى و سر كيف بودن و يا باصطلاح سينه حاكى كيفورى است پس نشاة تخت يعنى كاملا سر دماغ البته نشاة وافورى وقتى تخت و لب‌بلب مىشود كه بست‌هاى عادى خود را از ترياك ناب با آتش زير خاكستر خوابانده ، سينه كفترى كشيده و در ضمن چاى هم باندازهء عاديش خورده و در حين عمليات چيزى يا حادثه‌اى كه مانع كار او بشود پيش نيامده باشد . شيخ غلامرضا خان نامدار ، پدر دكتر مهدى نامدار شهردار فعلى تهران ميگفت : روزى به قصد زيارت به ترن نشستم كه به حضرت عبد العظيم بروم ، از ترن كه پياده شدم بفكر وضو افتادم در مقابل گارد راه‌آهن شاه عبد العظيم قهوه‌خانه و باغچه‌اى بود كه براى اين كار از هرجا مناسبتر بود . قدم در قهوه‌خانه گذاشتم كه بباغچهء پشت بروم ديدم شخصى نشسته و دارد از خيالها و افكار خود براى راه انداختن كافه رستورانى در آن نزديكى صحبت مىكند - من به جائى از صحبت رسيدم كه موضوع اسم‌گذارى رستوران كه مثلا محبت باشد يا اخوت حرف ميزد و از مستمع خود رأى ميخواست . من رفتم و در باغچه كارهاى مقدمات وضو و خود وضو را انجام دادم . وقتى مجددا بقهوه‌خانه آمدم ، كه بيرون بروم ، تازه مؤمن از اسم‌گذارى فارغ شده و مشغول چگونگى رنگ در و پيكر و اسباب ابزار اين كافه رستوران‌زادهء خيالات چرسى خود شده بود . در اين ضمن شاگرد قهوه‌چى كه يقينا از وضع مالى و توانائى اين رستوران باخبر بود ، خطاب به او كرده و گفت مشهدى احمد ناشه تخته ؟ ( نشاة تخت شده است ؟ ) اين دو كلمه با اختصارش بقدرى مناسب با حال مؤمن انتخاب شده بود كه تمام اهل قهوه‌خانه ، خنده را سردادند و سخنرانى وافورى نشاة تخت خاتمه يافت و گوش همه از شنيدن اين ترهات خلاص شد . وافورىها بعد از تخت شدن نشاة اول به حرف مىافتند و كم‌كم بچرت . البته تشبيه گربه به وافورى نشاة تخت راجع بدورهء دوم نشاة است نه دورهء اول .